تبليغاتX
دست نوشته های یک لیبرال دمکرات(فیلتر شد)

لیبرالیسم انتقادی راهی به سوی رهایی

ملاحظاتی پیرامون سوسیال دموکراسی در ایران 

      توضیح ضروری:این یادداشت را برای رویداد -ویژه نامه ی هفتگی  روزنامه ی اعتماد- نوشتم که  پنجشنبه ی اخیر به چاپ رسید.در بخش اندیشه ی سیاسی شماره ی اخیر ویژه نامه ی رویداد همچنین مقاله ای از شیدان وثیق اندیشمند سوسیالیست مقیم اروپا و مقاله ای از تروتسکی با ترجمه ی روان سعید قاسمی نژاد منتشر شده است که همگی درلینک زیر قا بل مشاهده اند

http://www.etemaad.com/Released/86-06-22/277.htm                   

متن کامل یادداشت «ملاحظاتی پیرامون سوسیال دموکراسی در ایران»که بخشی از آن -احتمالا به دلیل مشکل صفحه بندی- در نسخه ی چاپی روزنامه ی اعتماد حذف شده است، تقدیم می گردد

 

۱-از اندیشه های مارکس، تفاسیر و قرائتهای متعدد و در بسیاری مواقع متضادی شده است.میراث فکری مارکس از یک سو تنه به تنه ی استالینیسم می زند و از سوی دیگر مارکسیسم غربی مبتنی بر نوعی سوسیال دموکراسی را در بر می گیرد.درون اندیشه ی مارکسیستی هم لنین و استالین رشد کرده اند هم کائوتسکی و برنشتاین.هم پلخانف و تروتسکی ، هم لوکاچ و لوکزامبورگ.هم هورکهایمر و آدورنو هم آلتوسر و هابرماس(که دیگر دشوار بتوان او را مارکسیست دانست)آنچه به سوسیال دموکراسی شهرت دارد در روایت مارکسیستی اش مرهون کائوتسکی و البته بیشتر برنشتاین است.مارکسیسم دموکراتیک و سوسیالیسم اصلاح طلب همواره آماج هجوم مارکسیستهای انقلابی و لنینیستها بوده است.تا دهه ها در اتحاد جماهیر شوروی مطالعه ی افکار کائوتسکی و برنشتاین «جرم» بود

 

2-در جهان امروز مارکسیسم در روایت ایدئولوژیکش کاملا بی اعتبار است. اندیشه های مارکس امروز تنها منبع الهامی برای جامعه شناسان،پسا ساختگرایان و برخی هوادارن مطالعات فرهنگی است.مارکس هنوز هم به عنوان یک فیلسوف و متفکر مورد توجه و احترام زیاد است اما امروزه هیچ جنبش سیاسی جدی که ملهم از مارکسیسم سیاسی خصوصا در روایت لنینیستی آن باشد وجود ندارد. مارکسیستها امروزه در موثر ترین حالت تنها بخشی از جنبش ضد جهانی شدن هستند.احزاب چپ اروپایی دیگر هیچ شباهتی به گذشته ندارند، آنها همه از اقتصاد آزاد دفاع می کنند و خود را حافظ بازار می دانند.تنها تفاوت آنها با احزاب راست اروپایی در دفاع از نوعی سیاست اجتماعی مبتنی بر کاهش فاصله ی طبقاتی و حمایت از طبقه ی متوسط و کارگر از طریق یک نظام تامین اجتماعی است که البته در کنارش یک نظام مالیاتی دقیق نیز وجود دارد.به این معنا چپهای اروپایی کاملا درون فضای فکری لیبرالیسم تنفس می کنند.آنها بیش از آنکه سوسیالیست باشند لیبرالهای چپگرا(LEFT-LIBERALS)هستند.سوئد پایگاه سنتی لیبرالهای چپگرا در اروپاست، بر خلاف آنچه برخی روشنفکران ایرانی می گویند، سوئد جامعه ایست بر مبنای احترام به ارزشهای اقتصادی و سیاسی لیبرال با این تفاوت که سیاستها اجتماعی پیش گفته به نحو عمیقی در این کشور نهادین شده است.هر چند این سیاستهای اجتماعی موجب کاهش شدید رشد اقتصادی در سوئد شده است.کاهشی که به دلیل تاثیرات نامطلوبش در اقتصادتقویت موقعیت احزاب راست -با روایتهای راستگرایانه از لیبرالیسم -را در پی داشته است.

 

3-آنگونه که اشاره شد، مارکسیسم و مباحث مربوط به آن بخش فربهی از ادبیات فلسفی و سیاسی قرن بیستم را به خود اختصاص داد.روایتی از مارکسیسم برای مدتها در بخش عمده ای از کره ی زمین حاکم بود و تجربه ای تلخ از حکومت داری و اداره ی جامعه از خود بر جای گذاشت که فرجامی بهتر از فروپاشی نیافت. به رغم این تجربه برخی از روشنفکران، خصوصا در ایران، معتقدند که فروپاشی بلوک شرق به معنای شکست کامل اندیشه های مارکسیستی و سوسیالیستی نیست.در میان این روشنفکران چند گرایش قابل تشخیص است:

اول)دسته ای که مارکسیسم را به همان روایت لنینیستی آن مورد تاکید قرار می دهند برخی از این افراد صراحتا از تجربه ی اتحاد جماهیر شوروی نیز دفاع می کنند ولی اکثرا معتقدند که «انقلاب اکتبر»پس از لنین از مسیر خود منحرف شد.این گرایش از دهی 20 شمسی بدین سو، سنت غالب در مارکسیسم ایرانی بوده است. در پیشینه ی تاریخی این سنت مارکسیستی دفاع صریح از استالین و استالینیسم نیز ثبت است که البته نسل جدید این دسته از مارکسیستها کمتر -یا حداقل به صراحت کمتر -از استالین دفاع می کنند.حزب توده اما در دوره ای از تاریخ خود، مدافع استالین بود و پس از آنکه از سیاست استالین زدایی خروشچف حمایت کرد با انتقاد شدید نسل جوان مارکسیستها در دوره ی پهلوی مواجه شد.(از جمله می توان به انتقادات بیژن جزنی -روشنفکر استالینیست که همواره مورد ستایش جریانات چپ در ایران بوده است -اشاره کرد)شاید جای تعجب باشد که مباحث بین روشنفکران توده ای و امثال جزنی در همان سطح نازل ، امروز نیز در بین دانشجویانی که خود را چپ می نامند جریان دارد ، کنکاش دلایل این رجعت فکری به دهه های 30،40و 50 شمسی البته مجالی دیگر می طلبد

دوم)از همان ابتدای ورود اندیشه های چپ گرایانه به ایران که با انقلاب مشروطه نیز مقارن بود گرایشی از سوسیالیسم دموکراتیک نیز به ایران وارد شد(دو کتاب انکشاف سوسیال دموکراسی نوشته ی خسرو شاکری و مشروطه ی ایرانی نوشته ی ماشاالله آجودانی حاوی اطلاعات جالبی در این زمینه هستند). سوسیال دموکراتها اما هیچگاه نتوانستند به گرایشی غالب در جنبش چپ ایران تبدیل شوند.آنها همواره عناصری حاشیه ای و مطرود باقی ماندند. روشنفکری چپ خصوصا در سالهای پس از دههی 20 سخت مفتون لنینیسم شد و پس از آن نیز تا انقلاب سال 57 و پس از آن، سوسیال دموکراتها هیچ گونه تشکیلات یا طرفدار جدی درون جنبش چپ ایران نداشتند.خلیل ملکی نیز که پی ریزی نوعی مارکسیسم ملی و تا حدودی دموکراتیک را دنبال می کرد هیچ گاه در بین جوانان چپگرای ایرانی، پیش از انقلاب ، مخاطبینی جدی پیدا نکرد ولی پس از فروپاشی بلوک شرق بخش قابل توجهی از فعالین با سابقه ی چپگرا تحولی عمیق در راستای عبور از مارکسیسم ارتدکس به سوی سوسیال دموکراسی را تجربه کردند.موج این تحول اما به دلایل سیاسی هرگز به درون مرزهای ایران نرسید ، اینگونه شد که وقتی برخی دانشجویان ایرانی تصمیم گرفتند «چپ» شوند به سراغ همان ادبیات نخ نمای مارکسیتهای دهه ی 50 رفتند.

سوم)در کنار دو گرایش پیش گفته در میان روشنفکران چپگرا برخی نیز دل به اندیشه های بنیانگزاران مکتب فرانکفورت نظیر آدورنو و هورکهایمر بستند.و البته برخی نیز نظیر مراد فرهاد پور در ادامه ی راه یک فیلسوف و شومن ضد سرمایه داری به نام «اسلاوی ژیژک»را کشف کردند و به ترجمه ی آثارش همت گماردند.این گرایش از چپ ایرانی اگر چه خوانندگان و نویسندگانی جدی دارد که فارغ از درست یا غلط بودن نوشته هایشان نسبت به میانگین چپگرایان ایرانی از سطح دانش قابل توجهی برخوردارند، اما به دلیل استفاده از نوعی ادبیات فلسفی -و البته برخی دلایل دیگر-در میان فعالین دانشجویی چپگرا با اقبال مواجه نشده است.

 

4-چپ اگر به فکر بازسازی است باید نسبت خود را با تجربه ی تاریخی چپ -در ایران و جهان-مشخص کند.و الا تکرار طوطی وار گفته ها و نوشته های احسان طبری،خسرو گلسرخی،بیژن جزنی و تازه گیها منصور حکمت تنها رجعتی خسارت خیز و تاسف بار به گذشته ای شکست خورده است.به نظر می رسد سوسیال دموکراسی هم در روایت کائوتسکی -برنشتاین هم در تفسیر سوئدی -گیدنزی اش(که بخشی از پارادایم لیبرالی محسوب می شود) چارچوبی مناسب برای باز سازی چپ در ایران است. و الا تکرار حدیث کهنه ی «انقلاب» نه فقط «احیا» نیست که فرجامی جز «امحاء» نخواهد داشت. تا کی قرار است مسئله ی چپهای ایرانی این باشد که ایران در مرحله ی «انقلاب خلقی» است یا «انقلاب کارگری»؟ و یا این سئوال دیگر تقریبا خنده دار که چه کسی یا گروهی شایستگی رهبری طبقه ی کارگر را دارد؟ آیا چپهای ایرانی تصمیم ندارند از مرحله ی مباحث اوایل قرن بیست مابین حیدر خان عمو اوغلی و آواتیس سلطانزاده عبور کنند؟ باید بدین نکته آگاه بود که گفتمان مارکسیسم انقلابی(در روایت لنینیستی یا هر روایت دیگر) نه در ایران و نه در هیچ کجای دیگر جهان شانسی برای فراگیر شدن ندارد.

 

|+| نوشته شده در  شنبه 1386/06/24 ساعت   توسط رشید اسماعیلی  |