تبليغاتX
دست نوشته های یک لیبرال دمکرات(فیلتر شد)

لیبرالیسم انتقادی راهی به سوی رهایی

پس از فیلتر!
آدرس وبلاگ جدید من:

                         http://mandegarha.blogfa.com/

گفته بودم که آسان و ارزان است! از دوستانی که احیانا لینکشان به وبلاگ جدید منتقل نشده عذر خواهی می کنم. کاملا سهوی بوده لطفا یاد آوری کنید تا اضافه شود. 

|+| نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22 ساعت   توسط رشید اسماعیلی 

سر خم می سلامت شکند اگر سبویی
   در آزادترین کشور دنیا وبلاگ مرا فیلتر کردند!

خیلی مهم نیست، یعنی اصلا مهم نیست! وبلاگ را می توان دوباره ساخت، خیلی ساده، خیلی ارزان. می شود دوباره فیلترش کرد و دوباره ساخت و دوباره... و دوباره....

راستش تعجب می کنم از این حکومت که با ده شبکه ی تلویزیونی سراسری، ده شبکه ی ماهواره ای جهانی و دهها شبکه ی استانی و منطقه ای، با در دست داشتن تمام ابزراهای تبلیغاتی و رسانه ای آن هم به صورت انحصاری، یک وبلاگ فکسنی با متوسط صد بازدید روزانه را تحمل نمی کند. این مصداق عدم اعتماد به نفس است. واقعا چرا حکومتی که اینگونه بر همه چیز سوار است وقت خود را مصروف فیلتر کردن سایتها و وبلاگهای مخالفین خود می کند. یعنی با آن همه توپ و تانک و بسیجی و سپاهی، باز هم از چند آدم بیچاره که همه ی دار و ندارشان قلمشان است می ترسید؟!

مسخره است اگر بخواهم تا مستند قانونی این فیلتر کردنهایتان را ارائه کنید! قانون؟؟ کیلویی چند؟!

بگذریم.این وبلاگ البته در دامنه ی "آی آر"، هنوز قابل دسترسی است.فعلا دسترسیم به اینترنت محدود است، ولی در اسرع وقت آدرس وبلاگ جدیدم را روی همین وبلاگ قرار می دهم.

من نوشتن را نمی توانم ترک کنم، نوشتن برایم بدترین اعتیادهاست،مثل خوره ایست که رهایم نمی کند،  زنده ام که روایت کنم، پس هزار بار هم که فیلتر کنید. باز هم می نویسم. اتفاقا این دفعه به جای  یک وبلاگ با دو وبلاگ می آیم!

پی نوشت:

*ظاهرا وبلاگ دوست عزیزم عسل اخوان نیز فیلتر شده،عسل اخوان از جمله فعالین دانا و شجاع دانشگاه علامه است. وبلاگ قبلی اش را نیز هک کرده بودند. منتظر وبلاگ بعدی عسل اخوان هستم. دوباره بنویس دوست من...

** به خاطر گرفتاری و عدم دسترسی به اینترنت نتوانستم در حرکت ۱۰ بهمن وبلاگ نویسان شرکت کنم. از این بابت عذر خواه و متاسفم. به امید آزادی همه ی دوستان در بندمان.

|+| نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/11 ساعت   توسط رشید اسماعیلی  | 

در نقد برنامه ی انتخاباتی اصلاح طلبان
     برنامه ی اصلاحات یا مانیفست میانه روی؟

توضیح ضروری: این یادداشت سه شنبه 25 دی در روزآنلاین منتشر شد. اکنون یک هفته گذشته است، اخبار رد صلاحیتهای گسترده کورسوی امید اصلاح طلبان بیش از حد خوش بین را از بین برده، احتمالا با مقادیری التماس و رایزنی چند نفر دیگر نیز تایید صلاحیت می شوند و بعد هم «شیخ »و «سید» مردم را به شرکت در انتخابات و رای دادن به کاندیداهای باقیمانده دعوت می کنند! من چه در این یادداشت چه در این توضیح هیچ نظری نفیا یا اثیاتا در مورد شرکت یا عدم شرکت در انتخابات نداده ام،به اعلام تحریم اعتقادی ندارم چون معتقدم در هر صورت نزدیک به پنجاه در صد مردم در انتخابات شرکت می کنند بهتر است در این مورد هر کس خودش،منفردا و  بر اساس صلاح دید خودش تصمیم بگیرد! با این حال همچنان نسبت به مفید بودن  پیگیری اصلاحات از طریق شرکت در انتخابات،با نبود اراده ی لازم و استراتژی مشخص برای ایجاد تغییرات و در چارچوب کنونی ، سخت دچار تردیدم(چیزی شبیه 8 سال ریاست جمهوری بی حاصل یا لااقل بسیار کم فایده ی خاتمی). خصوصا اینکه آنها که با برچسب اصلاح طلبی شناخته می شوند، هر روز هر چه بیشتر از "اصلاحات " فاصله می گیرند و دل به میانه روی می بندند. در این مورد بیشتر خواهم نوشت.

 ***                      ***                           ***                        ***                                ***

انتخابات مجلس ششم و زمستان سرد 78 که بهار سیاست در ایران بود؛ دوران شکوفایی ‏مطبوعات،«عصر امید به اصلاحات». آن روزها مثل هزاران جوان دیگر با دلی پر امید، سر ‏چهارراهها، تراکت ها و بروشورهای تبلیغاتی اصلاح طلبان را پخش می کردم،بروشورهایی که البته ‏اکثرا آرم جبهه ی مشارکت رویشان حک شده بود.

‏ بسیاری از ما سال 78 پشت کنکوری بودیم، ولی احساس می کردیم "انتخابات مهم تر است"، خوب در ‏خاطر دارم آن بروشور جزوه مانند را که برنامه ی نیروهای جبهه ی دوم خرداد برای مجلس ششم ‏محسوب می شد. هنوز چند تایی از آن را نگاه داشته ام ؛ برنامه ای برای اصلاحات رادیکال که در آن ‏مواردی نظیر اصلاح قانون مطبوعات و تدوین لایحه ی جرم سیاسی ،محدود کردن دادگاه ویژه ی ‏روحانیت و شورایعالی انقلاب فرهنگی که هر دو به نظر بسیاری از اصلاح طلبان غیر قانونی بودند[و ‏البته حق هم با آنها بود] گنجانده شده بود. از دیگر مفاد آن برنامه، اصلاح قانون مطبوعات،اصلاح قانون ‏انتخابات و لغو نظارت استصوابی واصلاح قانون احزاب بود.

آنچه در آن جزوه نوشته بود، اصلاحاتی حیاتی، جهت دموکراتیزه کردن ساختار سیاسی جمهوری اسلامی ‏به شمار می آمد، هم از این رو بود که آن برنامه، طیفی از عزت الله سحابی گرفته تا عبدالکریم سروش و ‏مرتضی مردیها را با خود همراه کرد. یادم هست که روزها در خیابان با مردم صحبت می کردیم و آنها را ‏به شرکت در انتخابات و رای دادن به هواداران خاتمی دعوت می کردیم و شبها با چه ولعی روزنامه ها ‏را می خواندیم: مقالات اکبر گنجی، مسعود بهنود،عمادالدین باقی،یوسفی اشکوری، مجید محمدی، و ‏دیگرانی که همه نسبت به تحقق اصلاحات ابراز امیدواری می کردند.آنها را می خواندیم تا برای بحثهای ‏فردا آماده باشیم!‏
‏ سرانجام 29 بهمن فرا رسید، و شد آنچه که اصلاح طلبان می خواستند. هنوز تیتر یک شنبه 30 بهمن ‏‏«صبح امروز» را در خاطر دارم:« زنده باد ملت ایران»، و روزنامه ی آریا که تیتر زده بود: «ایران ‏خروشید، خاتمی لبخند زد، اصلاحات رای اعتماد گرفت». اصلاح طلبان اما با سرمایه ی آن اعتماد چه ‏کردند؟

 

‏ سعید حجاریان دو روز پیش از آن ترور غم انگیز، طی سخنرانیش در دانشگاه اصفهان گفت همه چیز ‏مهیای اصلاحات است، تا حالا به مردم می گفتیم مجلس نمی گذارد[مجلس پنجم]، حالا دیگر مجلس هم در ‏دست ماست[قریب به مضمون]، دو روز بعد اما ترور سعید حجاریان نمادی شد از عزم جدی ضد ‏اصلاحات برای مقابله با فرایند دموکراتیزاسیون. آنها مغز محبوب ترین و رادیکال ترین تئوری پرداز ‏اصلاحات را نشانه گرفتند تا نشان دهند که شرایط آنگونه هم برای اصلاحات مهیا نیست. به هر روی ‏مجلس ششم در خرداد 1379 گشوده شد، حالا دیگر همه حکایت آن حکم حکومتی و فرجام طرح اصلاح ‏قانون مطبوعات که یکی از مهم ترین وعده های اصلاح طلبان بود را می دانند، تکرارش زهر مکرر ‏است! این اما پایان تلخکامیهای اصلاح طلبان نبود، که تازه آغاز ناکامی بود. از آن همه اصلاحات وعده ‏داده شده بی اغراق می توان گفت که حتی یک مورد هم به فرجام نرسید، نه قانون مطبوعات، نه قانون ‏احزاب، نه جرم سیاسی، نه منع شکنجه، نه لغو نظارت استصوابی نه ...

البته باید انصاف داد، مجلس ششم را به رغم تمام کارشکنیها می توان از بهترین و موفق ترین مجالس ‏تاریخ پارلمان در ایران به شمار آورد. در این مجلس کم نبودند نمایندگانی که به لحاظ شجاعت و کار ‏آمدی با مجالس قبل و مجلس بعد از خود- که مولود انتخاباتی رسوا و فرمایشی بود- قابل مقایسه نبوده و ‏نیستند. آنها کارنامه ی درخشانی در دفاع از حقوق شهروندان از خویش برجای گذاشتند، [از آن جمله می ‏توان به رضا خاتمی،احمد شیرزاد و انصاری راد اشاره کرد].

همه ی اینها قبول، اما هنوز صورت مسئله بر جای خود باقی است: هیچ یک از طرحهایی که اصلاح ‏طلبان در جهت اصلاح ساختار سیاسی و پیشبرد پروژه ی دموکراتیزاسیون ساخت قدرت در جمهوری ‏اسلامی، وعده داده بودند در مجلس ششم به سرانجام نرسید. چرا؟ عموم اصلاح طلبان در مقام پاسخ به این ‏سئوال مقاومت شدید مراکز اصلی قدرت در جمهوری اسلامی و نهادهای انتصابی را به عنوان مهمترین ‏عامل نافرجام ماندن اصلاحات وعده داده شده عنوان می کنند. بسیار خوب. حالا چند سالی از آن تجربه ‏گذشته است و انتخاباتی دیگر فرا رسیده. اصلاح طلبان با ردیگر به این کارزار وارد شده اند. و در ابتدای ‏ورود نیز برنامه ها و اولویتهای خود را اعلام کرده اند. در این برنامه البته دیگر هیچ خبری از اصلاحات ‏وعده داده شده ی پیشین نظیر آنچه در صدر این نوشته ذکر شد، نیست. چرا؟ آیا آن برنامه اشتباه بود و به ‏آن اصلاحات از اول هم نیازی نبود؟ یا اینکه آن برنامه ناممکن بود؟ شکی نیست که تا وقتی نظارت ‏استصوابی وجود دارد، تا وقتی قانون احزاب و قانون مطبوعات به این شکل است و تا وقتی نهادهایی ‏باعملکرد فرا قانونی وجود دارند، سخن گفتن از دموکراسی بی معناست. پس آیاحذف آن وعده ها از ‏برنامه ی اصلاح طلبان و به جای آن اکتفا به اشارات کلی در مورد تقویت احزاب و نهادهای مدنی، به ‏معنای دست شستن«جبهه ی اصلاحات» از پروژه ی دموکراتیزاسیون است؟ چرا دیگر اصلاح طلبان مثل ‏قبل، از دموکراسی، حقوق بشر و جامعه ی مدنی سخن نمی گویند؟ آیا به این مقولات باور ندارند یا تحقق ‏آنها را در چارچوب نظم کنونی نا ممکن می دانند؟[شاید هم ترکیبی از عدم باور و عدم امکان دلیل این امر ‏باشد] به نظر می رسد اصلاح طلبان کوشیده اند برنامه ی خود را با سقف ظرفیتهای حقیقی و حقوقی ‏جمهوری اسلامی هماهنگ کنند. در واقع این برنامه مانیفست عبور جناح معروف به اصلاح طلب، از ‏اصلاح طلبی به سوی میانه رویست.‏
باید با مردم صادق بود، صداقت و شفافیت بزرگترین سرمایه ی سیاستمداریست که می خواهد خود را در ‏معرض رای مردم قرار دهد. در برنامه ی اعلام شده از سوی ائتلاف اصلاح طلبان موادی نظیر ‏‏«برقراری حاکمیت قانون و اهتمام به اجرای تمامی اصول قانون اساسی، به ویژه اصول مرتبط با حق ‏حاکمیت مردم و تحقق ظرفیت های نهفته در آن با استفاده از حق قانونگذاری و نظارتی مجلس.فراهم ‏کردن زمینه های لازم برای گسترش و نهادینه سازی آزادی های اجتماعی، سیاسی و تحقق مردم سالاری ‏بر اساس اصول قانون اساسی» نیز وجود دارد. اگر اصلاح طلبان در بیان این بخش از برنامه ی خود[که ‏اتفاقا بر خلاف انتخابات مجلس ششم کم رنگترین بخش برنامه ی شان هم هست] واقعا صادقند باید پاسخ ‏دهند که چگونه؟ اگر پیش از این به واسطه ی موانع مستحکم نتوانستند حاکمیت مردم را اعمال کنند و ‏نتوانستند ظرفیتهای نهفته ی ادعایی را محقق کنند، این بار چگونه می خوهند چنین کنند؟ مگر اتفاق ‏جدیدی افتاده و مراکز اصلی قدرت به محدودیت خود در چارچوب همین قانون اساسی معیوب رضایت ‏داده اند؟ مگر نهادهای انتصابی از داعیه ی فراقانونی بودن دست کشیده اند؟ مگر آنها برای تن دادن به ‏موازین دموکراسی ـ یا به قول برنامه نویسان اصلاح طلب مردمسالاری- اعلام امادگی کرده اند؟ اگر نه، ‏پس چگونه؟ این فراز از برنامه ی اصلاح طلبان چگونه قرار است محقق شود؟ چگونه قرار است ‏آزادیهای اجتماعی و سیاسی نهادین شود؟ آیا آنها که پیش از این اجازه ندادند این بار اجازه خواهند داد؟ به ‏عنوان مثال رهبر جمهوری اسلامی به شدت از طرح امنیت اجتماعی پشتیبانی می کند، مطابق قانون ‏اساسی فرماندهی نیروی انتظامی از اختیارات ولی فقیه است، حال اگر مقام رهبری بر نظر خود مبنی بر ‏ادامه ی طرح امنیت اجتماعی- اخلاقی اصرار کند و برخورد با آنچه بد حجابی و فساد، نامیده می شود به ‏همین شیوه ادامه یابد،اصلاح طلبان در مجلس یا حتی دولت چگونه می خواهند از اجرای این طرح ‏جلوگیری کنند؟ اصلاح طلبان دم از تغییر قوانین کیفری زدند، حال آنکه هنوز به خاطر داریم که آنها حتی ‏نتوانستند قانونی در جهت تضمین صریح حضور وکیل در محاکم و در حین بازپرسی به تصویب رسانند، ‏مگر فراموش کرده ایم که اصلاح طلبان حتی نتوانستند مصوبه ی غلط خود در زمینه ی وکلای ماده ی ‏‏178را اصلاح کنند؟ حال چگونه می خواهند، تغییراتی اساسی در قوانین کیفری که همه منبعث از شرع ‏اسلام و تحریرالوسیله ی آقای خمینی است به وجود آورند؟

 

در واقع پرسش اصلی همچنان پا برجاست، آیا اصلاحات دموکراتیک در جهت تحقق حاکمیت مردم و ‏حقوق بشر در چارچوب ساختار حقیقی و حقوقی فعلی ممکن است؟ اگر آری چگونه؟ و اگر نه، پس دیگر ‏آنها که عنوان اصلاح طلب را یدک می کشند قرار است چه چیز را اصلاح کنند؟ آیا بهتر نیست گروههای ‏معروف به اصلاح طلب، صادقانه بپذیرند که می خواهند ـ تازه اگر اجازه یابند- در بهترین حالت، نقش ‏جناح میانه روی جمهوری اسلامی را بازی کنند؟ باری؛ اگر این پرسشها پاسخهایی در خور نیابند، می ‏توان نتیجه گرفت که «اعتدال»، اکنون و در قالب جملات برنامه ی ستاد «ائتلاف»، معنای واقعی خویش ‏را باز می یابد: دست شستن از اصلاح طلبی و گذار به سوی میانه روی.

اکنون جبهه ی اصلاحات به میانداری فرصت سوزان و فرصت طلبان و در روزگار حاشیه نشینی ‏نیروهای مومن به دموکراسی و حقوق بشر که به «تندروی و افراط» متهم هستند، گام در میدان انتخابات ‏نهاده است. باید چشم انتظار نتیجه ی این انتخابات نشست و دید بعد از آن نیروهای مومن به دموکراسی و ‏حقوق بشر در جبهه ی معروف به اصلاحات[البته در میان کاندیداهای فعلی هم افراد مومن به دموکراسی ‏و حقوق بشر وجود دارند که احتمالا رد صلاحیت خواهند شد]چه تدبیری برای ادامه ی فعالیتهای سیاسی ‏خود و نحوه ی تعاملشان با نیروهای تحولخواه خارج از جبهه ی اصلاح طلبان دیروز و اعتدالیون امروز ‏خواهند اندیشید؟ آیا بعد از آن هم قرار است همه ی تخم مرغها در سبد مثلث اعتدال قرار بگیرد؟ به خاطر ‏داشته باشیم که اشخاص ملاک اصلاحات نیستند، این برنامه ها و ا هاندیشه هستند که عیار اصلاح طلبی را ‏مشخص می کنند.

پی نوشت:

آدرس این یادداشت در روزآنلاین:http://www.roozonline.com/archives/2008/01/post_5695.php

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03 ساعت   توسط رشید اسماعیلی  | 

به یاد همه ی دانشجویان کرد در بند

         برای سهراب کریمی

               سهراب کریمی و فرشاد دوستی پور

می بینی عاقبت کارمان را؟ یک  روز برای این باید بنویسیم و یک روز  برای آن. برای این که در «بند» است و برای «آن» که کشته شده است. امروز اما می خواهم از سهراب و برای سهراب بنویسم به پاس دوستی مان و به احترام حقی که پایمال جفای روزگاران می شود.

می بینی سهراب کار روزگار را؟ تو در زندان و من اینجا ناتوان و مستاصل. نمی دانم روز و شب چگونه می گذرانی ولی باور کن روز و شب به یادت بوده ام، گر چه این «یاد» به کار تو نیاید. یاد آن بحثها و گاه عصبانی شدنها و دلخوری ها، یاد دلنگرانیت برای مردمی که اگر مریض شوند، کسی نیست که آنها را درمان کند. وقتی از کودکان کرُد که روی مین منفجر می شدند سخن می گفتی اشک حلقه می زد در چشمانت، که چرا هر روز باید بمیرند؟ چه داشتم به تو بگویم وقتی از آن همه رنج و محرومیت می گفتی، با همه ی اختلاف نظرهایمان لحظه ای در صداقت و شرافتت شک نکردم، که در جدال و مرد و نامرد، ترا در جبهه ی «مردان»، یافته بودم.

همیشه از حقوق بشر می گفتی، و هرگز خروج از مدار گفتگو و مسالمت را برنمی تافتی، جواد علیزاده نیز چنین بود، اگر چه کرد نبود ولی با درد و رنج این مردم می گریست و با شادی شان می خندید« مگر نه اینکه بنی آدم اعضای یک پیکرند»؟. فرشاد دوستی پور را چندان نمی شناختم ولی حتم دارم که اگر دوست و همفکر شماست لاجرم، انسانی مسالمت جو و اهل گفتگو و مداراست.

آخرین مکالمه مان را به خاطر می آورم، آن لحظه که در آن 18 آذر با شکوه از دانشگاه خارج می شدی، گفتم سهراب مواظب خودت باش، در آغوشم کشیدی و گفتی «من که کار خلافی نکرده ام» و راست می گفتی. مگر تو چه خلافی کرده بودی که زندان شوی؟ چقدر شاد و پر انرژی بودی آن روز  و من چقدر دلم گرفت وقتی خبر بازداشتت را شنیدم، آخر تو که کاری نکرده بودی.

تو عاشق کردستان بودی ولی هرگز قوم پرست نبودی، ایران را دوست داشتی و دل در گروَش نهاده بودی. یادم هست که همیشه می گفتی من ایرانیم، نه فقط کردستان که بلوچستان و خوزستان هم سرزمین من است. هیچگاه از خشونت دفاع نمی کردی ،سهل است در محکومیت خشونت پیش قدم نیز بودی.  چقدر دغدغه ی هویت داشتی و من نمی فهمیدمت. هنوز هم نمی فهمم، کاشکی زودتر آزاد شوی تا با تو باز هم از چالش هویت در جهان جهانی شده سخن بگویم و تو باز از دلنگرانیهایت برای زبان مادر سخن بگویی که چه عاشقانه از زبان مادریت سخن می گفتی،باز هم درکت نمی کردم چرا که مدتهاست عشق به زبان و خاک و هویتهای بر ساخته را فراموش کرده ام،من که آرزویم برچیده شدن تمایز ملتهاست، چگونه می توانستم بپذیرم تکثیر ملتها را در درون زیست بومم و همه ی اختلافمان همین بود.

حالا تو آنجایی و من شرمسار و خجلم از نا توانیم، از اینکه کاری ساخته نیست از من. کاشکی زودتر آزاد شوی، نمی دانم خبر را شنیده ای یانه، کاش نشنیده باشی خبر مرگ دانشجوی سنندجی را در زندان، می دانم که حساسی و آنجا توی آن سلول تنگ و تاریک غصه بر غصه ات افزوده می شود. کاشکی آزاد شوی سهراب، کاش زودتر آزاد شوی.

باری سهراب تو بمان، تو بمان برای ایران آباد و آزاد، برای ایرانی که «مال همه ی ایرانیان است»، برای وطنی که در آن هیچ کس به خاطر مذهبش،عقیده اش،قومیتش،جنسیتش و هر چیز دیگری از این قبیل از هیچ حقی محروم نشود. چنین ایرانی خانه ی همه ی ماست. و ما، دست در دست برای ساختن ایرانی چنین زیبا، هم پیمان خواهیم بود، که ترک و لر و بلوچ و فارس و عرب و گیلک و مازنی همه اجزای برابر این پیکره ایم، و همه در این خانه حق و سهمی برابر داریم. باری سهراب عزیز، تو بمان، برای چنین ایرانی که در آن کودک کرُد روی مین نرود و از کمبود امکانات و سرما نمیرد، تو بمان...که ترا من چشم در راهم...

پی نوشتها:

 *این وبلاگ ظاهرا برای آزادی سهراب کریمی است و حاوی اخباری در مورد وضعیت او.

**در این یادداشت قصد هیچ بحثی در مورد مسئله ی قومیتها را نداشته ام،این نوشته ی کوتاه تنها به دغدغه ی نقض حقوق و در بند بودن یک انسان نگاشته شده، انسانی که دوست من است و عواطف من با او و خاطراتی که با او داشته ام گره خورده .

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کامنت زیر را دوست عزیزم تیرداد بنکدار برای این پست وبلاگ من گذارده است. کامنت تیرداد بیانی واضح از پایبندی نیروهای مختلف سیاسی به اصول انسانی است. از تیرداد گرامی ممنونم و  کامنت او را عینا ذیل مطلبم نقل می کنم:

درود رشید عزیز
به سهم خودم سپاسگزارم که از سهراب کریمی و فرشاد دوستی پور و جواد علیزاده یادی کرده ای. شوربختانه مدتیست که اینجا و آنجا میشنوم که چند نا بخرد میگویند که من از زندان رفتن این دوستان خوشحال شده ام!!! به راستی که این را جفایی بزرگ در حق خودم میدانم. من بی تردید با افکار و مشی سیاسی این دوستان تضادی بنیادین دارم اما این تضاد و اختلاف تنها در عرصه سیاسی است و نه انسانی. مخالفت من هم با دوستان تنها از راه گفتگو و نوشتن بوده است و نه چیز دیگر. اگر من مخالف این دوستان هستم تنها علتش اینست که نمی خواهم روزی شاهد جدا زیستنمان از یکدیگر باشم. حال من چگونه میتوانم از درد و رنج این دوستان خشنود باشم؟ من ساعتها با این هم میهنانم گفتگو کرده ام. گفتگو هایی هم که الزامن همواره به مجادله منتهی نشده بود. بلکه اغلب آنها به ویژه آخرین گفتگویمان که دقایقی پیش از دستگیریشان بود، بسیار دوستانه و مسالمت جویانه خاتمه یافت. صمیمانه میگویم که دلم برای هرسه تایشان - به ویژه فرشاد- تنگ هم شده است. امیدوارم که همواره در آرامش و سلامت باشند...بار دیگر میگویم، ضمن حفظ مواضع پیشینم مبنی بر مخالفت آشتی ناپذیر با هرگونه قومگرایی، به شدت از دربند بودن این سه تن اندوهگینم.به رغم مخالت همه جانبه با خط سیاسی فرشاد و سهراب و جواد، خواستار آزادی فوری اشان هستم.
بدیهی است که گفتار من تنها مبتنی بر علایق شخصی و عاطفی ام نسبت به هم میهنانی است که ساعاتی را به گفتگوی با هم گذرانده ایم و به هیچ روی به منزله تاید عملکرد و گفتار دوستان نمی باشد.
پاینده و جاوید باد ایران آباد و آزاد

|+| نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/01 ساعت   توسط رشید اسماعیلی  | 

نامشان زمزمه ی نیم شب مستان باد....تا نگویند که از یاد فراموشانند

 

 در دفاع از حقوق دانشجویان چپ

توضیح ضروری: این یادداشت پیش از این در ادوار نیوز و خبرنامه ی امیرکبیر منتشر شده است. در مورد برخوردهای اخیر با دانشجویان همچنین گفتگویی کرده ام با رادیو فرانسه که آن را اینجا می توانید بشنوید.

انسانها عقاید گوناگون دارند! بیان این مسئله از فرط وضوح ،مضحک به نظر می رسد. آدمیان نه فقط دستگاههای فکری متفاوت دارند، بلکه حتی ممکن است از آموزه های مشابه برداشتهایی متفاوت در ذهن بپرورند، ممکن ست آنچه که از دیدگاه ما چنان بداهتی دارد که قبول نکردنش «ابلهانه» به نظر می رسد، از نگاه دیگران، قبول کردنش «احمقانه» باشد، به همین سادگی دو گروه به وجود می آیند که هر یک آرا طرف مقابل را «احمقانه» یا «ابلهانه» فرض می کند!(۱) چنین اختلافاتی در میان نوع بشر احتمالا قدمتی به درازای تاریخ دارد، برخورد با این «اختلافات» اما همیشه یکسان نبوده است، زمانی مخالفین فکری جز به «شقه کردن»یکدیگر رضا نمی دادند، در همین تاریخ خودمان مگر کم فیلسوف و عارف و حتی فقیه تکفیر شده داریم. برخورد با مخالف، تا سر حد «نابودی»، اما تنها خصوصیتی برای دنیای پیشا مدرن نبوده است،طی قرن بیستم نیز، در قلب اروپا و در سرزمینی که گوته،کانت، فوئرباخ و هگل را در بطن خود پروریده بود، مردی - آن هم با پشتیبانی مردم- بر سریر قدرت نشست که کارش از کتاب سوزی و خرد ستیزی «آغازید» و به آدم سوزی «انجامید». کمی آن سو تر جهان استالینیسم را تجربه کرد، حکومتی کمونیستی که بر گرده ی کارگران، سلطه ی وحشت برپا داشته بود و میلیون میلیون انسانهای بی گناه بودند که در کوره ی آرمانهای نا کجا آبادی می سوختند. می بینید که حالا تکرار آن جمله ی صدر نوشتار آننچنان هم بی حکمت و مضحک نمی تواند باشد. انسانها عقاید گوناگونی دارند، مشکل اما از آنجا آغاز می شود که دسته ای یا به هر قیمت در پی تحمیل عقیده ی خویش بر می آیند و یا به هر قیمت سودای حذف صاحب عقاید مخالف در سر می پرورانند و عجبا که جهان قرن ۲۱ نیز هنوز از این بلیه در امان نیست: کیفر انسانها به جرم عقایدشان.

 تمدن بشر به رنسانس وروشنگری که رسید با ادبیات انبوهی در زمینه ی مدارا مواجه شد، مشکل عدم مدارا اما با شعا حل شدنی نبود که« قتل عام بارتولمه» کم و بیش همزمان با رویش همین مفاهیم نو رویداد، سرانجام به حکم تجربه بود که آن مفاهیم نو بر ستونهای بنایی که عهدنامه ی وستفالی بنیان نهاده بود، «کاخ مدارا» را بنا کرد. بشر اما هنوز هم گاه گاه، گونه گونی عقاید و مدارا با مخالف را از یاد می برد و فاجعه می آفریند، در همین کشور خودمان هنوز سالهای زیادی نگذشته است از تجربیات تلخ بعد از انقلاب و دهه ی ۶۰، آنجا نیز از کتاب سوزی آغاز شد تا به آدم سوزی رسید، مگر «کشتارهای دهه ی ۶۰»، اگر نه از نظر تعداد که به لحاظ سبوعیت، چه کم داشت از «هولوکاست»؟ تاریخ ولی فراموش نمی کند که« توده ای» و «اکثریتی» از سرکوب «مجاهد» و «اقلیتی»، توی دلشان از خوشحالی غنج می زد، و مگر فراموش شده است آن همه دست افشانی انقلابیون بر نعش هویدا که محروم از تمام «حقوق» یک انسان ، «اعدام»، شد. ماشین سرکوب که راه می افتد، وقتی دامان مخالفین ما را بگیرد، گویی عین خیالمان نیست، به خودمان که می رسد حکایت همان شعر برتولت برشت است، چه می دانست آن جوان خام چپگرا که به خاطر اعدام انقلابی هویدا سراز پا نمی شناخت چه می دانست که فردا خود مغلوب این دژخیمان است؟ بازرگان اما آنچه را که جوانان در آینه نمی دیدند در خشت خام می دید، چقدر فریاد زد پیر مرد که «آقا اعدام نکنید» که «آقا این محاکمه ها قانونی نیست» و چقدر طعنه اش زدند همین جوانها که تو «مرد انقلاب نیستی» و راست می گفتند که او مرد انقلاب نبود، مردان انقلاب همانها بودند که در دو سوی ماجرا با کمی تقصیر بیشتر یا مقداری کمتر، نهال آزادی را پایمال خشم انقلابی خویش کردند، که اندیشه ی «آزادی» با انقلاب سازگار نیست و از چپگرایی انقلابی جر تبعیض و سرکوب و «نا برابری» بر نمی خیزد. بالاخره در آن تابستان سیاه ۶۷ نیز شد آنچه شد، از درون حکومتیان جز آن مرجع آزاده و تن نسپرده به عجوزه ی هزار داماد قدرت، کس دیگر دم به اعتراض نگشود، که تاوانش را داد و هنوز می دهد(۲). رو سیاهی برای همه ی آنهایی است، که از فردای ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، در برابر نقض حقوق هر انسانی از روسپیهای شهر نو تا هویدای نخست وزیر، از تقی شهرام تا…سکوت کردند. باری،همه ی آنهایی که فراموش کردند، هر انسانی -ولو مجرم- حقوقی دارد. و همه ی آنهایی که فراموش کردند، «عقیده، جرم نیست».

حالا جبر زمانه، دست روزگار، اقتضائات دیالکتیک تاریخ! یا هر چیز دیگری ما را در موقعیتی مشابه قرار داده است. آنان که فرسنگها دور از ما می اندیشند، به بند شده اند به جرم اعتقادشان. مباد که ما نیز روسیاهان تاریخ لقب بگیریم. قریب چهل دانشجو به طرفة العینی در بند شده اند و من در عجبم که جز از دانشگاه فریادی بر نمی خیزد(۳).از این همه حزب و دسته و رسته که دل نگران انتخاباتند ، باید پرسید دلیل سکوتشان را. مگر اینها انسان نیستند؟ مگر حقوق بشر شامل حال اینان نمی شود؟ نکند با طرح مردمسالاری دینی خواستید از همین حالا خرجتان را سوا کنید که حقوق بشر تنها حقوق مومنین است؟نگذارید بار دیگر بیخ گوشتان فاجعه ای رخ دهد.

صورت مسئله مشخص است، جای گفتگو هم ندارد، عده ای دانشجو به هر دلیل خود را به اندیشه ای معتقد می دیده اند و بر این اساس فعالیتهایی مسالمت آمیز داشته اند. آنها بنا بر حق طبیعی خویش که حتی در همین قانون اساسی هم به رسمیت شناخته شده درون دانشگاه اعلام تجمع می کنند. تجمع آنها نه با «حمل سلاح» بود و نه حتی محورهایی که برای تجمع اعلام شده بود «مخل به مبانی اسلام». پس با کدام مجوز قانونی با تجمع کنندگان بر خوردی اینچنین سختگیرانه انجام شد؟ آیا آنچه پس از بازداشت تجمع کنندگان صورت گرفت مسیری قانونی بود؟ آیا نگه داشتن افراد برای روزهای طولانی در سلول انفرادی بدون حق وکیل، بدون حق ملاقات با خانواده و حتی بدون مشخص بودن اتهامات، قانونی است؟ مگر این قانون آیین دادرسی کیفری را مجلس شورای اسلامی ننوشته؟ مگر شورای نگهبان آن را تایید نکرده؟ آیا نهادهای امنیتی از اجرای قوانین معافند؟ آیا جز این است که نقض کنندگان این قوانین نه فقط ناقض حقوق بشر[که خود قانونی جهانشمول است] که حتی زیر پا گذارندگان شرع و قانون نیز محسوب می شوند چرا که هیچ کجای شرع و قانون مجوز چنین برخوردی نمی دهد.

باری؛برخورد با دانشجویان چپ(۴) نه تنها بر خلاف تمام موازین حقوق بشر که حتی بر خلاف نص قوانین جمهوری اسلامی نیز هست. اکنون وظیفه ی همه است که از حق بیان آزادانه ی اعتقادات، از حق فعالیت مسالمت آمیز سیاسی و از حق برخورداری این دانشجویان از یک دادرسی عادلانه، بی پروا و به صراحت دفاع کنند. دفاع از حقوق «افراد انسانی» فارغ از هر عقیده، جنسیت و مذهب و زبان، منشاء قومی و طبقاتی و تمایزاتی از این قبیل، حداقل اصلی است، که همه ی ما باید پیرامون آن به اجماع برسیم و بر اساس آن عمل کنیم. وگر نه ما نیز از رو سیاهان تاریخ خواهیم بود.

پی نوشتها:

۱- این البته به این معنا نیست که هیچ معیاری برای سنجش درستی و غلطی اندیشه ها نمی توان به دست داد. بحث بر سر این است که صاحبان هر اندیشه ای باید در دارا بودن ان اندیشه و بیان آن آزاد باشند.این مبحث البته پیچیدگیهای حقوقی و فلسفی فراوانی دارد که اینجا، جایش نیست.

 ۲- به جز آیت الله العظمی منتظری از گروههای داخل کشور گمان می کنم تنها نهضت آزادی بود که صراحتا در همان زمان به اعدام ها اعتراض کرد. اگر اشتباه می کنم تذکر دهید.

 ۳- باید انصاف داد که طیفهای مختلف دانشجویان و فعالین و گروههای حقوق بشری داخلی و خارجی و حتی رسانه های بین المللی و تارنماهایی نظیر ادوارنیوز و خبرنامه ی امیرکبیر در این زمینه عملکرد مثبت و قابل قبولی داشته اند.

 ۴- هنوز این یادداشت را به انتها نرسانده بودم که خبر بازداشت عده ای دیگر از دانشجویان چپگرا منتشر شد. ظاهرا دوستان عزیزم محمد پورعبد الله و مرتضی اصلاحچی نیز در بین دانشجویان بازداشت شده بوده اند. نمی دانم چه از من ساخته است جز آرزوی آزادیشان.

|+| نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27 ساعت   توسط رشید اسماعیلی  |